|
دوست ندیده ام... به تیره بختی خود کس ندیدم و نه شنیدم ز بخت تیره خدایا چه دیدم و چه کشیدم برای گفتن با دوست شکوه ها بدلم بود ولی دریغ که در روزگار دوست ندیدم دگر نگاه امیدی بسوی هیچکسم نیست چرا که تیر ندامت بدوخت چشم امیدم رفیق اگر رسیدی سلام ما برسانی که من به اهل وفا و مروتی نرسیدم منی که شاخه و برگم نصیب برق بلا بود به کشتزار طبیعت ندانم از چه دمیدم یکی شکسته نوازی کن ای نسیم عنایت که در هوای تو لرزنده تر ز شاخه ی بیدم ز آب دیده چنان آتشم کشید زبان که خاک غم بسر افشان چو گردباد دویدم
چه غم... چه غم گر اشک حسرت ساخت ویران خانه ی ما را که عشق آباد سازد عاقبت ویرانه ی مارا اگر کوشد بآزار دلم دمسردی گردون شرار آه گرمی میدهد کاشانه ما را زیاران دور و دلتنگم از صهبای یکرنگی فدایت ساثیا لبریز کن پیمانه ما را برافروزیم هر شب خلوت جان را به نور می فروغ جام روشن می کند میخانه ی ما را نگاهم با نگاهش گفت اسرار درون ور نه که میداد آگهی از حال دل جانانه ی ما را؟
بی خداحافظی گفت: حتما می آیم، منتظر باش. منتظر پای دیوار جیب هایم پر از آه و ای کاش باز هم بی خداحافظی رفت مثل هر بار کوچه و خلوت و باد کاسه ی اشکم از دستم افتاد یک دل پُر زیر باران شُرشُر یک نفر رد شد و گفت: باد ها بی خداحافظی می روند ابر ها هم همینطور!
پروانه شو حیلت رها کن عاشقا!دیوانه شو دیوانه شو وندر دل آتش در آ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن آنگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو رو سینه را چون سینه ها شوی از غبار کینه ها آنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر تو سوی مستان شوی مستانه شو مستانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو ازو چو آینه ور زلف بگشاید زهم روشانه شو روشانه شو Happy valentine̍ s day
« عشق لذتی است که موضوغ آن زیبایی است. همچنین احساسی عمیق، علاقه ای لطیف و با جاذبه ای شدید است که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می تواند در حوزهایی غیر قابل تصور ظهور کند. عشق و احساس شدید دوست داشتن ،می تواند بسیار متنوع باشد و می تواند علایق بسیاری را شامل شود. در بعضی از مواقع عشق بیش از حد به چیزی می تواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطر ناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می بخشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح دوستی و انسانیت در تطابق است. عشق نوعی احساس عمیق در مورد دیگران یا جذابیتی بی انتها برای دیگران است.در واقع عشق را می توان یک احساس ژرف و غیر قابل توصیف دانست که فرد آن را در یک رابطه دوطرفه با دیگری تقسیم می کند. با این وجود کلمه ی"عشق"در شرایط مختلف معانی مختلفی را بازگو می کند:علاوه بر عشق رمانتیک که ملغمه ای از احساسات و میل جنسی است، انواع دیگر عشق مانند عشق افلاطونی ، عشق مذهبی ، عشق به خانواده را می توان متصور شد و در واقع این کلمه را می توان در مورد هر چیز دوست داشتنی و فرح بخش مانند فعالیتهای مختلف و انواع غذا به کار برد.در زبان یونانی برای انواع مختلف عشق کلمات متفاوتی وجود دارد و در واقع کلمه عشق در زبان یونانی در قالب کلمات متعدد بیان می شود،اما در انگلیسی این کلمه با یک قالب هزاران معنی را تداعی می کند. برگرفته شده از سایت ویکی پدیا متن کامل در ادامه مطلب...
یه سلام گرم توی یه زمستون سرد... ممنونم از اینکه به این وب سر می زنید و با نظرای قشنگتون من رو دلگرم می کنید.واقعا از این بابت خوشحالم و از ته دل دوستون دارم.امیدوارم لحظات خوبی رو در اینجا سپری کنید. و اما شما دوست خوب من آقا یا خانوم ازهار واقعا ممنونم از اون همه لطف بی کرانتون.ای کاش یه آدرسی هم گذاشته بودید تا من هم جبران کنم. راستش قبل از اینکه بیام کلی حرف داشتم ولی حالا همشو فراموش کردم منو ببخشید!! بازم می گم خیلی دوستون دارم آرزو می کنم هر جا که هستین خوش و سلامت باشین.(و من رو هم فراموش نکنین)!! دوست دار ابدی شما زرین گیسو
قلب کتیبه ای باستانی است;از هزاره ای دور.سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات حک کرده اند،بخوانی. قرن ها پیشت قرن می گذرد و غبار ها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا، کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد.کسی که رمز للفبای منسوخ را بلد است،کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم،واژه کشف کند و از وازه های بی معنا،منشور و قانون و به در بکشد. گشودن رمز ها،رنج است و کسی برای رمز گشایی این کتیبه ی مهجور رنج نخواهد برد. کسی برای خواندن این حروف نا مفهمو،ثانیه هایش را هدر نخواهد داد.کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد. اما چرا، همیشه کسانی هستند;دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی.کتیبه ی قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند.کتیبه ی قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است. او سهامدار موزه آتش است.و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد. پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آن که دلت را به سرقت برند،کاری بکن.آن قلم تراش نازک ایمان را بردار، که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب بروبی و بزدایی و بکاوی. شایدروز ی معنای این حروف را بفهمی،حروفی را که به رمز و راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و کاو و در کشف این لوح می برد. زیرا این لوح،همان لوح محفوظ است; همان کتیبه ی مقدسی که خداوند تمام راز هایش را بر آن نوشته است.
شاید دیگر مرا نشناسی، شاید مرا بخاطر نیاوری.اما من تو را خوب می شناسم.ما همان همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ما و همه ی ما همسایه خدا. یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی زیر بال فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی آسمان را به دنبالت می گشتم;تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم. خوب یادم هست که آن روز ها عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشتهای نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند. یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم ومی رفتیم سراغ شیطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کرد و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نمی رسیدوفقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم. تو،شلوغ بودی،آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی. وهمیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم،بچه های دیگر هم;ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد. تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را،ما دیگر نه همسایه هم بودی نه همسایه خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم... دوست من،همبازی بهشتی ام،نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند:از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است. اگر گم شدی از این راه بیا. بلند شو. از دلت شروع کن.شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.....
خدایا منو میبینی؟صدامو میشنوی؟اشکام خیلی وقت پیش منجمد شدن تو قندیل اشکهای منو دیدی؟ دیدی چطوری قلبم هیزمی واسه آتیش وجودم شد؟زبونم رو دیدی که از سکوتم رنگ تاریکی به خودش گرفت یا پاهامو که از فرط رفتن ونرسیدن خسته شدن؟ تو نابودیه منو دیدی؟آره حتما دیدی حتی اگر نخواسته باشی فقط منو ببینی منو زیر دست و پای آدمات در حال له شدن و نابودی دیدی...اینو مطمئنم...ولی چرا نجاتم ندادی؟من که همیشه چشام واسه تو آدمات بارید...روحم توی زندان تنم بخاطر بودن توی دنیای تو سوخت و ساخت..پس چرا فراموشم کردی عشقمو ندیدی؟ اما نه...باور نمی کنم ، نگات حرف از فراموشی نمی زنه...نگات داره منو میبینه..داره حرف از سخاوت و صلابت می زنه حرف از حیات توی حیاط عشق خودت . تو خود خودمو فقط منو بخاطر خودم می خوای ببینی نه هیچ چیز دیگه...و این برای من قشنگترینه... "عاشقت بودم هستم و خواهم بود، و تا آخر عمر پاکی و روشنایی روحت را در تنم حفظ و حرارت تنفس گرمت را در سینه حبس و با هر باز و پس یادت را در قلبم زنده نگاه خواهم داشت و سرخی عشقت را با خون و رگهایم در خواهم آمیخت."
لیلی،رفتن است
خدا گفت:لیلی یک ماجرا است،ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت:تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند ولی هیچگاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت:لیلی درد است،درد زادنی نو.تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت:آسودگی ست.خیالی ست خوش. خدا گفت:لیلی،رفتن است.عبور است و رد شدن. شیطان گفت:ماندن است،فرو رفتن در خود. خدا گفت:لیلی جستجوست.نرسیدن است و بخشیدن شیطان گفت:خواستن است.گرفتن و تملک. خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست. شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست. و دنیا پر شد از لیلی های زور.لیلی های ساده ی اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای. خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوعی دیگر. لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود. مجنون،زیستی از نوع دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد...
چه دردیست در میان جمع بودن به رسم دوستی دستی فشردن
سلام.
خوبین؟دعا می کنم هر کی که هستین توی هر جایی از این کره ی خاکی(اکثرا میگن آبش بیشتر از خاکشه) که هستین خوب خوب خوب باشین.البته همیشه که آدم نمی تونه خوشحال باشه و بخنده ولی میتونه همیشه همه ی سعیشو بکنه.حالا یا نتیجه میگیره یا نمی گیره. اگر نگرفت دلیل بر این نیست که مشکل داره بخاطر پستی و بلندی زندگیه. خوب بگذریم(البته فعلا).قالب وب رو عوض کردم چون خیلیا میگفتن غمگینه.امیدوارم خوشتون بیاد.لطفا برای اینکه همه ی مطالب رو واضح ببینید صفحتون رو بزرگ کنید. دوستون دارم زرین گیسو
سلام سلام من دوباره بعد یه غیبت تقریبا طولانی اومدم.خیلیییییییییییییییییییییییی زیاد ممنونم بخاطر نظرای قشنگتون بهم دلگرمی دادین. اگر خدا بخواد و عمری باقی باشه دیگه از اون غیبتهای کبری نمی کنم. همه ی سعیم رو می کنم که شما از لحظاتی که اینجا سپری می کنید لذت ببرید.دعا کنید موفق بشم. دوستون دارم. زرین گیسو
دلخوشیه خیلی از آدمهای تنها توی این دنیا اینکه اگر تنهان حداقل دیده می شن.پس تکلیف آدمهای تنهایی که دیده نمیشن و تنهان چیه؟میدونی یعنی چی؟یعنی اینکه ادم تنها باشه بعد توی اوج تنهایی باید بود باید بود دید باید بود از نابودی لذت برد باید خندید و اشک ریخت.... یادمه که از یکی شنیدم زندگی به ادمها دوچیز یاد می ده:آرزوی مرگ و مرگ آرزو.اوج تنهایی یهنی وقتی
من در این گوشه ی ویرانه به تنهایی خود می نگرم. مرا یاد کن که دیریست از خاطره ها رفته ام مرا به
سوی خود بخوان. بگذار سخن بگویم که روزگاریست مهر خاموشی بر لب زده ام و در هیاهوی بی کسی گم شده ام دستانت را به دستانم بسپار که دلم هوای تو را دارد مرا به حال خود رها مکن... آخر شکسته بال پروازم..محتاجم..محتاج همراهی تو ای خاک بی منت... در انتظار....
|
About![]()
هي فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟ Archivesمرداد 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
می شود بدون غم هم زندگی کرد؟؟! |